خرید بک لینک

درباره سایت

جزیره

امکانات وب

نهایتش چندتا قطره اشکه که برات بریزناحتمالا اون موقع که یه متر پایین تر از زمینی که روش راه میرن، چالت می کنن، نصف ادمایی که برات مهمن فکر اینن که مراسمت آبرومند باشهتصور کن ساعت ۵ عصر، بعد از مراسم سومت، پسرعمو عمه هات جمع میشن تو حیاط مسجد راجع به خاطراتشون صحبت می کننهمینقد دارکدیدم که میگمشاید چند روزی هم پارچه سیاه بزنن در خونهمامان بیشتر از همه داغدار میمونه. ولی اونم یادش میره... آخرش یادش میرههمه میرن دنبال زندگی شونتو همینقدر مهمیدرواقع اصن مهم نیستیآدما، تو رو به یه ورشون هم حساب نمی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوشکی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 21:55

چه سود از شرح این دیوانگی ها، بی قراری ها ؟

تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

برچسب: نویسنده: نیکا کوشکی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 13:41

یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر... ای کاش توصیفی وجود داشت برای این حالانگار چشمم جز تاریکی چیزی نمی بینهبه هر سمتی می چرخم، فقط ظلماتآشفته و هراسناکسوز سرماصدای اوازی از دور میاداوازی محزونبا نالهمثل ناله مادری که با تنها فرزندش وداع می کنههو هوی باد می زنه تو صورتمهوا انگار مسمومهخیال می کنم هیچی تنم نیست. هیچی همرام نیست.یه شاخه گل خشک شده دستمه. خیلی وقته خشک و پرپر شده. اما نمی تونم ازش دل بکنم. این تنها چیزیه که دارمچیزی من رو امیدوار نمی کنهکورسویی نمی بینمشاید کور شده ام و خبر ندارمصدای باد شدیدی میادبه یکباره شبح من از میان برداشته می شودمثل غبار به اسمان می رودخاطرات من در این زمین نفرین شده دفن خواهد شد و حسرت زیستن من هوای این سرزمین را مسموم تر خواهد کردشاید سال ها بعد از امشب، کسی به خاطر اورد این حجم تهی راامشب تمام عاشقان را دست به سر کن یک امشبیبا من بمان، با من سحر کن، بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا کوشکی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 13:41

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چو آن محرم نمیبینم...

برچسب: نویسنده: نیکا کوشکی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 13:41

صفحه بندی