
یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر... ای کاش توصیفی وجود داشت برای این حالانگار چشمم جز تاریکی چیزی نمی بینهبه هر سمتی می چرخم، فقط ظلماتآشفته و هراسناکسوز سرماصدای اوازی از دور میاداوازی محزونبا نالهمثل ناله مادری که با تنها فرزندش وداع می کنههو هوی باد می زنه تو صورتمهوا انگار مسمومهخیال می کنم هیچی تنم نیست. هیچی همرام نیست.یه شاخه گل خشک شده دستمه. خیلی وقته خشک و پرپر شده. اما نمی تونم ازش دل بکنم. این تنها چیزیه که دارمچیزی من رو امیدوار نمی کنهکورسویی نمی بینمشاید کور شده ام و خبر ندار...
ادامه مطلب